حسن حسن زاده آملى

184

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

الى عاقل آخر عقله » . اين سخن دفع دخل توهمّى است . توهّم اينكه وزان صورت عارى از مادّه و معقوليّت ، وزان جسم و متحّركيّت ؛ و يا وزان آن دو ، وزان جسم و متسخنيّت است ، كه متحّركيّت و متسخّنيّت بعد از وجود جسم بر وى عارض مىشود چنان كه همهء امورى كه اضافه بعد از تحقّق آنها بر آنها طارى مىشود ، چون اضافهء ابّوت بر اب مضاف . و چنان كه به انتفاء محّرك و يا مسخّن وصف متحّركيّت و يا منسخّنيّت از جسم منتفى مىشود نه گوهر جسم خارجى ، همچنين به انتفاء عاقل ، وصف معقوليّت از صورت عارى از مادّه منتفى مىشود نه شخص صورت عارى از مادّه و هويّت آن . امّا دفع آن : دانسته شد كه معقرليّت عين وجود صورت عارى از مادّه است و هويّت اين‌چنين صورت ، معقوليّت است نه اينكه ذاتى است كه اوّلا وجود يافته است و سپس وصف معقوليّت عارض بر وى شده باشد مانند ذات جسم و وصف متحّركيّت يا متسخّنيّت . و چون معقول بالفعل بودن شىء مستلزم عاقل بالفعل در مرتبت آن داشتن است ، به انتفاء عاقل ، معقوليّت نيز منتفى خواهد بود . و معقوليّت چون عين هويّت صورت عارى از مادّه است پس به انتفاء عاقل ، انتفاء ذات و هويّت صورت معقوله خواهد بود . امّا متحّركيّت و متسخّنيّت عين هويّت جسم نيست اگرچه به حسب وجود خارجى ، يك وجود ، متحّرك و يا متسخّن است ، لذا با انتفاء محرّك يا مسخّن ، وصف متحرّكيّت و متسخّنيّت از جسم منتفى مىشود نه ذات جسم . ولى در ما نحن فيه با انتفاء عاقل چون وصف معقوليّت منتفى شد هويّت و عين وجود صورت معقوله منتفى خواهد بود . بدانكه اسلوب عبارت اقتضامى كرد كه مصنّف در قسم دوّم كه به مسخّن و متسخّنيّت مثال زده است بفرمايد : « لأنّ وجوده بعينه ليس وجوده بما هو متسخّن » ، چنان كه در قسم اوّل فرمود : « لأنّ وجود الجسم بما هو جسم ليس بعينه وجوده بما هو متحّرك » . و غرض از اين دو نحوه مثال فقط اشارت به دو نحوه عرض است و در هر دو